تبليغاتX
گل‌گشت

گل‌گشت

داستانی زیبا و واقعی

  در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.


بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:29  توسط گلناز  | 

پادشاه

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.


پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.


وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:22  توسط گلناز  | 

خواب

از مرز خوابم می گذشتم

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود .

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

در پس درهای شیشه ای رویا ها ،

در مرداب بی ته آیینه ها ،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود .

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم .

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد  .

کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

نیلوفر رویید ،

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید .

من به رویا بودم ،

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم :

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود  .

در رگهایش من بودم که می دویدم .

هستی اش در من ریشه داشت ،

همه من بود  .

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

                                                       شعر از : سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:22  توسط گلناز  | 

درخت گم شده من

اما آيا او همان درخت گم شده من است ؟
خودم را گول مي زنم
هرگز !
و اين را با لجاجت تكرار مي كنم
هرگز !
هرگز اين درخت گم شده من نبوده است
درست مثل زماني كه تو تشنه اي
و كسي از تو مي پرسد : تشنه اي ؟
و تو از روي لجاجت مي گويي : ابداً ... ابداً ...
ابداً .
ابداً
كمي جا به جا مي شوم
در دنياي كنار آتش ، كوچه هاي بي شمارند و درختان هم
من در حالي كه از شدت سرما مي لرزم
به خودم مي گويم :
آن نبود
اين هم نيست
و گمان نكنم كه آن يكي باشد
نه !
من هرگز آن درخت را نديده ام
و اين را با لجاجت تكرار مي كنم .
هرگز !
هرگز !
هرگز او را نديده ام ...

حسين پناهي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:21  توسط گلناز  | 

زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بودو هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق کردند که قلب او به راستيزيباترين قلبي است که تاکنون ديده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صداييبلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت که قلبتو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاهکردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلباو برداشته شده و تکه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خاليرا به خوبي پر نکرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديدهمي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه‌اي آن را پرنکردهبود، مردم که به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند که چطور اوادعا مي‌کند که زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره کرد و گفت تو حتماًشوخي مي‌کني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه کن؛ قلب تو فقط مشتي رخم وبريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظرمي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌کنم. هر زخمي نشانگرانساني است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده‌امو به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که بهجاي آن تکه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اندگوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برايم عزيزند؛ چرا کهياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کسانيبخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همينشيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند کهداشته‌ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را باقطعه‌اي که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا مي‌بيني که زيباييواقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي که اشکاز گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خودقطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم کرد پير مرد آن راگرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را بهجاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا که عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ کرده بود...
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:27  توسط گلناز  | 

فقرا امانت منند

 

خسته و تنها ، گرسنه و تشنه ، با دستاني که از سرما قرمز شده بود، در گوشه اي از پارک نشسته بود . تنها چيزي که شايد حيات را در پيکر سرمازده او به جريان مي انداخت انتظار بود؛ انتظاري که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود؛ که شايد کسي پيدا شود و بخرد .
به طرفش رفتم و در چند قدميش ايستادم. هيچ حسي بين ما نبود. اما ناگهان گويي فاصله ميان ما محو شد و چيزي در مقابل چشمانم ديدم که هرگز تا کنون نديده بودم؛ دريچه اي رو به دنيايي ديگر! دنيايي از درد و رنج، ذلت و بيچارگي، دنيايي از گرسنگي؛ دنيايي پر از مردمي که شايد هرگز با شکم سير نخوابيده اند.
آه خداي من ! هيچ گاه حتي در خيال خود، چنين دنيايي را با اين همه بد بختي نميديدم . آري، چشمان درشت و زيبايش بود؛ چشماني که براي چند لحظه کوتاه مجراي ورود من به دنيايي ديگر بودند. ناخودآگاه نزديکتر شدم. در حالي که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم مي نگريست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمي دانم چرا ترسيدم؟! پسرک بيچاره، دستهايش ترک ترک شده بود؛ ناخنهايش کبود بود؛ بي حس و بي رنگ با قلبي زخم خورده از روزگار. بي اراده دستش را گرفتم و روبرويش نشستم . همچنان به چشمانم مي نگريست. احساس کردم او هم در چشمانم دنياي درون مرا ميبيند. از خودم خجالت کشيدم . تا حال کجا بودم؟ اين همه بدبختي در کنار من و من از همه ي آنها بي خبر! بي خبر که نه، بي توجه، بي تفاوت! تا کنون بارها از کنار چنين کودکاني گذشته بودم اما آنها را هيچ گاه نمي ديدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمي بودم او را نمي ديدم.
در کنارش نشسته بودم. چند دقيقه اي گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نميکردم که کلمه اي به زبان بياورم. از خودم شرمنده بودم. چطور مي توانستم کمکش کنم؟ در همين افکار بودم که مردي بلند قد و درشت اندام، با چهره اي عبوس و خشن و چشماني شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانيت رو به او کرد و گفت:" بلند شو بچه برو پي کارت وگرنه امشب هم بايد توي خيابون بخوابي ." و همين طور که دور مي شدند شنيدم که مي گفت:" حيف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم ، آنقدر دور شده بودند که ديگر چشمانم قادر به ديدنشان نبود. من ماندم و دنيايم و دنيايش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:39  توسط گلناز  | 

رمز پنهان در انگشت حلقه چیست؟

رهنمودهایی چند در انتخاب همسر

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید تا معجزه‌ای شگفت‌انگیز را متوجه شوید.

ابتدا کف دو دست‌تان را روبه‌روی هم قراردهید و دو «انگشت میانی» دست‌های چپ و راست‌تان را پشت به پشت هم بچسبانید. چهار انگشت باقی‌مانده را از نوک آن‌ها به هم متصل کنید. به این‌ترتیب، تمامی پنج انگشت به قرینه‌شان در دست دیگر متصل هستند.

 

- سعی‌کنید « انگشت‌‌های شست » را از هم جدا کنید. انگشت‌های شست، نمایانگر « پدر و مادر» هستند. انگشت‌های شست می‌توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان‌ها روزی می‌میرند. به این‌صورت پدر و مادر، روزی ما را ترک خواهند کرد و خود ما نیز زمانی که شریک زندگی مان را انتخاب کنبم ،خانه ی پدری را ترک می کنیم .

 

- دوباره انگشت‌های شست را به هم متصل‌کرده و سعی‌کنید «انگشت‌های دوم» را از هم جدا نمایید. انگشت‌های دوم (انگشت اشاره) نمایانگر «خواهران و برادران» هستند. آنان هم برای خود ، همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که آنان ما را ترک کنند.

 

- حال پس از متصل کردن انگشت‌های اشاره ، سعی‌کنید « انگشت‌های میانی » را از هم جدا کنید. انگشت‌های میانی، نمایانگر «خود» ما هستند که وجود آن‌ها نشانه‌ی ارتباط ما با کل اعضای خانواده می‌باشد.

 

- اکنون انگشت‌های میانی را روی هم بگذارید و «انگشت‌های کوچک» را از هم جدا کنید. انگشت کوچک، نماد «فرزندان» هستند. دیر یا زود آنان ما را ترک می‌کنند تا به‌دنبال زندگی خود بروند.

 

- انگشت‌های کوچک را نیز روی هم بگذارید. سعی‌کنید «انگشت‌های چهارم» (همان‌ها که در آن حلقه‌ی ازدواج را قرارمی‌دهیم) را از هم باز کنید. به احتمال زیاد متعجب خواهید شد که به‌سختی می‌توانید آن‌ها را از هم باز کنید به این دلیل که آن‌ها نماد « زن و شوهر » هستند و برای تمام عمر به هم متصل باقی‌می‌مانند.

عشق‌های واقعی همیشه و همه‌جا به هم متصل باقی‌ خواهند ماند.

همراهان همیشگی تبیان : تمام تلاش ما در جمع آوری مطالب بخش همسران این است که به شما کمک کنیم تا در کنار شریک زندگی تان به عشق وآرامش برسید ودر سایه ی این آرامش ودر چنین خانواده ای فرزندانی شاد وسالم تربیت کنید . هر چند مطلب فوق یک افسانه ی چینی است اما اگر هر کدام از ما با این حس که پیوندمان با همسرمان ناگسستنی است و تحت هر شرایطی باید در کنار هم بمانیم زندگی مشترک را شروع کنیم ، آن وقت خیلی بهتر با مشکلات که لازمه ی هر زندگی است کنار می آئیم .

یادمان باشد همسرمان بهترین مونس ،دوست ،شریک ،غمخوار، تکیه گاه و... است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:22  توسط گلناز  | 

جعبه خالي

 

در شهري دور افتاده، خانواده فقيري زندگي ميکردند. پدر خانواده از اينکه دختر 5 ساله‏اشان مقداري پول براي خريد کاغذ کادوي طلايي رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختي به دست مي‏آمد. دخترک با کاغذ کادو يک جعبه را بسته بندي کرده و آن را زير درخت کريسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، اين هديه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالي بود!
پدر با عصبانيت فرياد زد: مگر نميداني وقتي به کسي هديه ميدهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟
اشک از چشمان دخترک سرازير شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگي سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد. 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:57  توسط گلناز  | 

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

        

 در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:49  توسط گلناز  | 

معلم ادبيات

آقای ناظم بقیه ی صحبت هایش را ادمه داد و گفت:

"خب بچه ها با این صحبت هایی که کردم حتما شما از این به بعد نظافت کلاس را رعایت می کنید!" یک بار دیگر روی پایم بلند شدم و در مدرسه را نگاه کردم. هنوز نیامده بود.با خوشحالی برگشتم و به محمود گفتم: "آخ جون هنوز نیامده!" محمود در حالی که در رو به رو را نگاه می کرد گفت: "خدا کند نیاید. اگر بیاید حتما درس می پرسد! من هم بلد نیستم. ان وقت است که از دفتر مدرسه سر در می آورم"

رفتم توی فکر که آگه آقای حق دوست معلم ادبیاتمون نیاید چه قدر خوب میشه. حسابی شلوغ می کنیم. توی فکر بودم که آقای ناظم گفت: "بفرمایید سر کلاس" صف بغل دستی ما رفت و حالا من می توانستم به راحتی در رو نگاه کنم تا ببینم معلممان می آید یا نه! در این موقع محمود به جلو هلم داد و گفت:"د برو دیگه" وقتی جلویم را نگاه کردم دیدم که بچه هایی که جلوی من بودن رفته اند. برای همین با سرعت تمام دویدم بالا. امام در این موقع پایم به پاشنه ی در گیر کرد و خوردم زمین. ناظم جلو آمد و گفت: "اوه چته بچه؟ مگه جلو پاتو نمی بینی؟" با هر زحمتی که بود بلند شدم. در این موقع صدای اکبر به گوشم خورد که می گفت: "هی عباس حواس پرت عباس حواس پرت!" یه دفعه خونم به جوش آمد. از این کلمه خیلی بدم می آمد. لقب حواس پرت رو معلم ریاضیمون بهم داده بود چون همیشه تمرینها را اشتباهی حل می کردم و یا اگر هم درست حل می کردم جای آنها را با تمرینهای دیگر اشتباه می گرفتم. و حالا اکبر وقت گیر آورده بود. خواستم برم طرفش و یقشو بگیرم. اما دیدم که آقای ناظم بدجوری مواظب حرکات منه. برای همین فقط با حرکاتم به او فهماندم که بعدا حسابشو می رسم! و باز هم بقیه راه را از میان بچه ها با ویراژ رفتم توی کلاس!

مبصر زودتر از همه رفته بود تو کلاس. وقتی منو دید که با سرعت زیاد اومدم تو کلاس جلو اومد و گفت:"عباس از الان که اول صبحه شروع نکن به شلوغ بازی وگرنه من مید انم با تو" نیشخندی زدم و رفتم سر جایم. البته درست که ننشستم. چون مرتب تکان می خوردم و داد محمود و علی رو در میاوردم. در این موقع بود که نماینده ی کلاس رفت بیرون. با خوشحالی از زیر میز بیرون آمدم. شروع کردم به بلبل زبانی و گفتم:" بچه ها گوش کنید ببینید چی میگم" همه بچه ها به دهان من نگاه می کردن برای همین سینه ام را صاف کردم و گفتم" گوش کنید! اگه آقای حق دوست بیاد دو حالت داره یا درس می پرسه یا درس میده. اگه درس بده که خیلی خوبه ولی اگه درس بپرسه بازم دو حالت داره یا بلدیم یا نیستیم. ولی بازم دو حالت داره" در این موقع صدای باز شدن در کلاس رو شنیدم ولی اهمیتی ندادم حتی رویم را هم برنگرداندم که ببینک کیه. باز هم ادامه دادم. داشتم می گفتم:" اگه بپرسه دو حالت داره" اما یه دفعه نگاه بچه های کلاسو دیدم که با وحشت بود و به جایی دوخته شده بود...!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:31  توسط گلناز  | 

پائولو کوئیلو

خداوندا کاری کن تا بفهمم هر رخداد نیکی که در زندگی ام روی میدهد،

به خاطر ان است که سزاوارش هستم ، کاری کن تا درک کنم

چیزی که من را به جستجو وا می دارد

در حقیقت همان نیرویی است که قدیسان را به جنبش وا میداشته است

و تردید هایی که دارم همان تردید هایی است که قدیسان داشته اند

و ضعف هایی که احساس میکنم،

همان ضعف هایی است که قدیسان احساس می کرده اند.

خدایا کاری کن که آن اندازه فروتن باشم تا بپذیرم با دیگران تفاوتی ندارم

آمین

                                                                               (پائولو کوئیلو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:33  توسط گلناز  | 

جاییکه عشق هست ، شکستی وجود ندارد. ناموفق بودن همان شکست نیست

                                                                                      (لئو بوسکالیا)

خرد را بیشتر از راه شکستهای خود کسب میکنیم تا از راه کامیابی ها

شکست چیزی نیست جز دست کشیدن از تلاش

                                                                                      (البرت هوبارد)

مهم نست که شما سر نگون شوید

مهم این است که دوباره به پا خیزید

                                                                                 (ونسان لو مباردی)

یاد بگیرید که به مشکلات خود بخندید

پس همیشه موضوعی خواهید داشت که به آن بخندید

                                                                                        (لین کارول)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:32  توسط گلناز  | 

تزریق خون

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار ميکردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندش انتقال کمي از خون خانواده‏اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. پسرک را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله‏هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج ميشد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت ميروم؟
پسرک فکر ميکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:31  توسط گلناز  | 

آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است "

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:29  توسط گلناز  | 

کسب درآمد واقعی

اگر داراي سايت يا وبلاگي هستيد مي توانيد (امتحانش مي ارزه حتي اگه وبلاگي هم نداريد همين الان بريد درست كنيد.) با عضويت در سيستم اکسين ادز اقدام به نمايش تبليغات نماييد و به ازاي هر کليک بازديدکنندگان برروي تبليغات تا سقف 700 ريال بعنوان پورسانت دريافت نماييد.همچنين با معرفي اين سيستم به ديگران و عضويت آنها از طريق شمابه ازاي هر کليکي که بر روي تبليغات آنها مي شود مبلغ 50 ريال از طرف سايت به پورسانت شما اضافه خواهد شد و بدين صورت شما به يک حقوق ماهيانه و مادام العمر دست خواهيد يافت.پرداخت کليه وجوه و پورسانتها در سيستم تبليغاتي اوکسين ادز توسط شرکت رفاه گستر جنوب به شماره ثبت 24516 تضمين شده مي باشد.استقبال بي نظير از اين سيستم، خود نشان دهنده اين مهم مي باشد. (من خودم اينو امتحان کردم)

(براي عضويت در اين سايت روي بنر آبی رنگ در سمت چپ صفحه با نام ( ابزار وبمستر ها  Oxinads ) کليک کنيد بعدش بريد تو قسمت ثبت نام .)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:28  توسط گلناز  | 

شهر من لاهیجان

نام لاهيجان را بنا برقول ياقوت حموي از نام باني اش لاهيچ بن سام بن نوح گرفته اند. ولي اين شهر را دارالاماره ، دارلامان و يا لاهيجان المبارک نيز ناميده اند.

گيلان در عهد صفويه به دو ايالت رشت (بيه پس) و لاهيجان (بيه پيش) تقسيم شد. لاهيجان از شهرهاي معتبر صدر اسلام و يکي از مراکز گيلان است. 

در عهد صفويه نيز يکي از مهمترين شهرهاي گيلان و پايتخت بيه پيش بوده است.
زبان مردم اين منطقه يکي از شعب زبان پهلوي است موسوم به گيلک که با تغييرات بسيار به صورت کنوني درآمده است.
زبانهاي ديلمي يا طبري از يک پايه است و تقريبا  شکسته فارسي محسوب مي شود.
دين مردم لاهيجان تا اوايل خلافت عباسي زرتشتي بوده است و بعد از آن به اسلام روي آورده و پيرو مذهب تسنن شدند تا اينکه در زمان صفويه کارکيا سلطان احمد والي لاهيجان به سرکوبي اهل تسنن پرداخت و از آن روز به بعد مذهب اکثر مردم لاهيجان شيعه اثني عشري است.
ابريشم از محصولات عمده لاهيجان به شمار مي رفته و شهرت خاصي داشته است. محصولات ديگر لاهيجان ،  برنج ، توتون ، کنف  و ميوه است. چاي محصول غيربومي اين ناحيه است و آن را کاشف السلطنه از هندوستان آورده است.
قسمتي از کوه هاي لاهيجان  تا لنگرود امتداد دارد. اين کوه از طرف جنوب به کوه هاي ديلمان و منجيل و از مشرق به کوه هاي پيشکوه متصل شده است و تا دره سه هزار تنکابن پيش مي رود.
شيلطان کوه که استخر در پاي آن قرار دارد در اطرافش درختچه هاي هميشه سبز بلندي قرار دارد که همچون حصاري سبز شيطان کوه را در بغل گرفته است.

اين کوه سبز و ستبر پس از گذشتن از شيخانور با گردني افراشته به آبشار نزديک مي شود و در پيچ ديزبن به جاده اي که موازي آن قرار دارد نزديک مي شود و از آنجا به تدريج از جاده فاصله مي گيرد و در جلوي عطاکوه به امتداد خود ادامه مي دهد و بالاخره به ليلي کوه متصل مي گردد. شيب ملايم اين رشته کوه ها به طرف جاده است و منظره زيبا و دلچسبي را به کوه ها مي دهد. بالاي کوه از درختان

 هميشه سبز و دامنه آن از بوته هاي هميشه سبز چاي پوشيده شده است. وجود استخر زيبا و احداث هتلي در وسط جزيره و همچنين راه اندازي تلکابين ، اين شهر را بيش از پيش زيبا و ديدني کرده است تا جايي که به آن لقب «عروس گيلان» را داده اند.
اهم آثار تاريخي اين شهر عبارتند از : آرامگاه کاشف السلطنه ، بقعه ي چهار پادشاهان ،مسجد کوشالي ، مسجد جامع ،  مسجد اکبريه ، بقعه شيخ زاهد و قلعه ديزبن ، حمام گلشن و... 

(منبع : از کتاب شهر من لاهيجان ، تاليف : منصور اديب عباسي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:56  توسط گلناز  |