تبليغاتX
گل‌گشت

گل‌گشت

شکلات

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

×××

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»

×××

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:55  توسط گلناز  | 

خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو....


يه ابادي بود دوره دور . اين ابادي مثل تمام ابادي هاي ديگه . يه عده کشاورز داشت . نانوا داشت اهنگر داشت . منجم داشت . حکيم و فرزانه داشت. مردمي يک دل و پرتلاش داشت. مردم ابادي ادم هاي خوبي بودند. اهل مشورت بوند . از بزرگان و حکيمشون هميشه راهنمايي مي خواستن . اگه حکيم مي گفت فلان کار رو نکنيد . مردم اون کار و نمي کردن. خلاصه يه ده عادي با مردم عادي بود
روزي از روزها زن منجم ده اومد به سراغ حکيم و گفت : اي فرزانه ديشب شوي من توي  رصد ستارگان متوجه يه امري شده .
حکيم ازش پرسيد چه چيزي؟
زن گفت: شوهرم با رصد ستارگان فهميده که باراني خواهد امد باراني شوم.
حکيم براشفت. و به تمام مردم ابادي گفت هر انچه که مي تونن اب ذخيره کنن و از اب باران که در فلان تاريخ مي بارد نخورن و نياشمند.
اب انبار ها را تخليه کنن. مسدودشان کنن تا اين اب باران شوم وارد اب انبارها نشود.
همه مردم ابادي به حرف حکيم گوش دادند. اب ذخره کردن.
روزه ا رفت  تا روز موعد سر رسيد . اسمان پر از ابر هاي تيره شد و باراني سيله شروع به بريدن گرفت. روزها باران باريد
تا اينکه پس از چند روز بلاخره باران قطع شد.
حکيم خيالش راحت بود که از اين باران شوم صدمه اي ب مردم نرسيده.. اما ..
حادثه رخ داد. مردم ابادي کنجکاو شده بودند که چرا نيايد از ان اب باران ذخيره براي خود بردارند . از همين رو هر کدامشان مقداري از اب باران را براي خودشان ذخيره کردن.
چند روز پس از امدن باران . زن منجم به پيش حکيم اد و گفت . اي حکيم  من وشويم ديشب از اين اب بران خورديم . ابي بود بس شرين . بس گوارا تا به حال ابي به اين شيريني نخورده بودم. حکيم عصابن شد و گفت جرا . اين اب عقل شما را زايل مي کند چرا از ان خورديد. اما زن جواب داد چه مي گويي حکيم کجا عقل من زايل شده است ببن مرا من کاملا سالم هستم. و خنده اي سر داد و هم چون دختر بچه ها شروع به بازي  کرد دور اتاق شروع به دويدن کرد و گفت بيا بازي کنيم بيا .
بلي زن منجم ديوانه شده بود.
حکيم سراسيمه به ميدان روستا رفت اما ديد اي دل غافل تمام مردم روستا از اين نوشيدن.
نانوا به جاي نانواي دارد با سنگ بازي مي کن.
اهنگر دارد بادباک هوا مي کند و تما مردم شهر کارهاي ديوانگان را مي کردن. هر چه حکيم به انها مي گفت نکنيد اين کارها را نخوريد از اين ابها اين ها عقل شما رازايل مي کند.
اما مردم مي گفتن ما سالم هستيم . اين توئي که ديوانه اي برو از اينجا برو  ما حکيم ديوانه نمي خواهيم.
روزها سپري شد و حکيم خسته از شهري از ديوانگان شد. مردم همه او را ديوانه مي پنداشتند شايد حق داشتند . چون او بين تمام مردم متفائت بود.
يک روز از خانه بيرون امد و تصميم خودش را گرفت به ميدان ابادي رفت و پياله اي از اب برگفت و گفت شايد اينها عاقل هستن و من ديوانه  و خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو. پياله را سرکشيد و حکيم به ديوانه اي مبدل گشت...........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:54  توسط گلناز  | 

کوهنورد

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد.

سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
-
نجاتم بده خدای من!
-
آيا به من ايمان داري؟
-
آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
-
پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:58  توسط گلناز  | 

کشتی شکسته

کشتي در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره اي کوچک و بي آب و علفي شنا کنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بکنند با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهيم.دست به دعا شدند.

براي اينکه ببينند دعاي کدام بهتر مستجاب مي شود هر کدام به گوشه اي از جزيره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند.فردا,مرد اول درختي يافت و ميوه اي بر آن, آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.

هفته ي بعد,مرد اول از خدا همسر و همدم خواست,فردا کشتي ديگري غرق شد,زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ کس را نداشت.

دست آخر, مرد اول از خدا کشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.فردا کشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت.

مرد دوم خواست بدون مرد دوم,به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت,مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد,چرا که به درخواست هاي او پاسخ داده نشد(همين جا بماند بهتر است)

زمان حرکت کشتي,ندايي از آسمان آمد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها ميکني؟"

پاسخ داد:"اين نعمت هايي که بدست آوردام, همه مال خودم است,همه را خود در خواست کرده ام.درخواست هاي او که پذيرفته نشد.پس لياقت اين چيزها را ندارد.

ندا,مرد را سرزنش کرد:"اشتباه ميکني, زماني که تنها خواسته ي او را اجابت کردم اين نعمت ها به تو رسيد"

مرد با حيرت پرسيد:"از تو چه خواست که بايد مديون او باشم؟"

"از من خواست که خواسته هاي تو را اجابت کنم."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 22:32  توسط گلناز  | 

برادری مانند آن

دوستم به نام پل به عنوان هدیه کریسمس اتومبیلی از برادرش گرفت.

شب کریسمس هنگامی که پل از اداره اش خارج شد،پسر بچه ای در اطراف آن اتومبیل قدم می زد و با حالت تحسین آمیزی آن را نگاه می کرد .

پسر بچه پرسید:آقا ای اتومبیل مال شماست؟

پل سر تکان داد و گفت: این را برادرم  برای کریسمس به من داده است.

پسر بچه متعجب شد و گفت : منظورتان این است که برادرتان آن را به شما داده و شما پولی برای آن نپرداخته اید؟ من آرزو دارم............و مکث کرد .

قطعا پل می دانست که او چه چیزی را ارزو میکند. او آرزو میکرد چنین برادری داشت، ولی آنچه آن پسر گفت سر تا پای پل را به لرزه در آورد . پسر بچه ادامه داد : آرزو دارم که می توانستم مثل برادر شما بودمپل با تعجب به پسر بچه نگاه کرد و بدون اراده گفت: می خواهی سوار شوی و دوری بزنیم؟

-اوه بله خیلی دوست دارم

پس از سواری کوتاه پسر بچه به پل رو کرد وگفت:ممکن است تا جلو خانه ی من بروید؟

پل لبخندی زد و تصور کزد که می داند پسر بچه چه می خواهد . او می خواهد به همسایگانش نشان دهد که می تواند با اتومبیلی بزرگ و نو به خانه بیاید ولی پل باز هم اشتباه کرد. پسر بچه تقاضا کرد ممکن است آنجا که دو پله دارد توقف کنید. پسر بچه از پله ها بالا دوید. پس ازلحظه ای پل صدای برگشتن پسرک را شنید ولی او سریع حرکت نمی کرد .وی برادر فلج خود را می آورد .او برادش را روی پله آخر نشاند و به اتومبیل اشاره کرد .بادی همان طور که در طبقه بالا به تو گفتم ،برادرش آن را برای کریسمس به او هدیه داده و او پولی برای آن نپر داخته است.روزی من هم یکی درست مانند ان را به تو هدیه خواهم داد و تو می توانی همه چیزهای زیبایی را که برایت تعریف کردم خودت ببینی .

پل از اتومبیل پیاده شد و آن بچه را روی صندلی جلو نشاند. برادر بزرگتر هم با چشمان درخشان آمد و کنار او نشست و آنان سه نفری به اتومبیل سواری فراموش نشدنی در تعطیلات رفتند. در آن شب کریسمس پل فهمید که منظور حضرت مسیح چیست انگاه که گفت:( در بخشودن خوشی و سعادت بیشتری وجود دارد)

نویسنده:(دان کلارک)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:18  توسط گلناز  | 

مادر

روز مادر بود .

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی  برای مادرش که در شهر دیگری بود

سفارش دهد تا برایش پست شود وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان

نشسته بود هق هق گریه می کرد .

مرد به دختر نزدیک شد و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی؟

دختر در حالی که گریه می گرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت

دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود .

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز میخرم. وقتی از گل فروشی خارج

می شدند مرد به دختر گفت مادرت کجاست ؟می خواهی تو را برسانم؟

 دختر دست مرد را گرفت و گفت :آن جا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد . مرد او را به قبرستان

برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آن جا گذاشت .

مرد دلش گرفت طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش

دسته گل را به مادرش بدهد

روز مادر بر تمامی مادران مبارک باد .مادرم دوستت دارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:12  توسط گلناز  | 

سخنان بزرگان

لازم نیست بکوشیم تا به دیگران یاری برسانیم.

بلکه کافی است به آنها عشق بورزیم

و به این ترتیب آنها یاری ما را دریافت میکنند.

خدا عشق است.

هنگامی که به کسی عشق می ورزیم.

در حقیقت حضور خدا را به او هدیه می دهیم

و خدا بقیه کارها را خود به انجام می رساند.

                                                                     (جی.  پی.  واسوانی)

 

خداوندا کاری کن تا بفهمم هر رخداد نیکی که در زندگی ام روی میدهد،

به خاطر ان است که سزاوارش هستم ، کاری کن تا درک کنم

چیزی که من را به جستجو وا می دارد

در حقیقت همان نیرویی است که قدیسان را به جنبش وا میداشته است

و تردید هایی که دارم همان تردید هایی است که قدیسان داشته اند

و ضعف هایی که احساس میکنم،

همان ضعف هایی است که قدیسان احساس می کرده اند.

خدایا کاری کن که آن اندازه فروتن باشم تا بپذیرم با دیگران تفاوتی ندارم

آمین

                                                                               (پائولو کوئیلو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:10  توسط گلناز  | 

شعر

((شرم))

سرخ میشود از شرم

ستاره زهره ،

در برابر نگاه تیز دوربین هابل

که سوت میزند

ووقیحانه آدامس میجود

                      ((حسین پناهی))

 

((پرسش))

میگویند

نسل دایناسورها

منقرض شده است....

پس من چرا زنده ام

                   ((حسین پناهی))

 

((شب))

چشم از پنجره بر وسعت شپ دوخته ام

وبه چشمان تو می اندیشم

پیش از آنی که سحر،

رنگ چشمان تو را پاک کند

                       ((محمدعلی بهمنی))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 1:9  توسط گلناز  | 

هایکو

در نور فانوس بهاری

 من هستم

 تو هستی

 

   تاکاهاماکیوشی

 

 ابرهای گذرا

 گاهی نهان می شوند

 چلچله هایی که برمی گردند

 

 ای دا داکوتسو

 

شبی در بهار

 دمی اگر همدمی باشد

 حرف ها

 

 کووبوتا مان تارو

 

رویای بهاری می دید

 پلک هایش

 خیس شد

 

 می تسو هاشی تاکاجو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:38  توسط گلناز  | 

خواسته هاى نا خواسته(ماركي منسون)

 

ما فضولات كود مانند نسل گذشته ايم

پاى درخت خشكيد ه اى كه پدرانمان كاشتند

زخم هاى صورتى* رنگى كه چهره هاى بيمارمان را زيبا تر ميكند

فرياد هاى بيصدايى كه رو به افول است

دردى كه من در سينه نگاشته ام مانند كاردى است كه با سرعت هرچه بيشتر سعى در شكافتن پوست و گوشتم دارد .

شيهه ى موذنى كه شكم صبح را پاره ميكند

نفس هاى اسيدى ساعتى كه در حال گذر از جنازه ام لبخند ميزنند

دختركى كه در آغوش شهوت آلود پیرمردی با نیم تنه ی پایین تمساح خون ميگريد

كوچه هايى كه از تكه هاى گوش و زبان ما انباشته شده و مورچه هايى در حال گذر و تغذيه از آنها

امنيت خانگى حيوانات دست آموز ما كه ناچار به تامين كردن خواسته هاى بى هدفشان هستيم

سر ها و مغزهاى بزرگ و بى هويتى كه در كارخانه پاك كن سازى پيدا شدند

خواستن از نوع كيفيت

و دانستن در عمق كميت

بو کـن!

همه مرده اند!

منم و تو...

باز هم مرا دک مي کني ؟

ديگر به چه بهانه اي؟

صورتی=بلوغ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:25  توسط گلناز  | 

آغوش

لبت شيريني شهد و شكر داشت

نگاهت در دل و جانم اثر داشت

 

نمي دانم ز آغوشت چه گويم

كه آن : چيز دگر، چيز دگر داشتغرق تمنای توام

در پیش بیداران چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم زدل با یار صاحبدل کنم


در پرده سوزم همچو گل درسینه جوشم همچومل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم


اول کنم اندیشه ای تا بر گزینم پیشه ای

اخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم


ز آن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم


روشنگری افلاکیم چون آفتاب ازپاکیم

خاکی نی ام تا خویش را سر گرم آب گل کنم


غرق تمنای توام موجی ز دریای توام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم


دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

((رهی معیری))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:33  توسط گلناز  | 

جشن مهرگان

واژه مهر پیمان و دوستی معنی می‌دهد .جشن مهرگان متعلق به فرشته بزرگ مهر است و برابر با مهرروز (شانزدهم مهر) است و مطابق گاهنمای کنونی دهم مهر می باشد . همانگونه که ايرانيان نوروز را بواسطه پايان سرما و آغاز بهار جشن می گيرند مهرگان را نيزدر نيمه سال و با پايان فصل گرما و شروع سرما جشن می گرفتند.

در واقع مهرگان بعد از نوروز رده دوم را از نظر اهميت جشنها دارا ميباشد . از آنجا که نوروز آغاز سال جديد ميباشد - مهرگان هم آغاز فصل جديد است .فلسفه اين جشن مهم ايراني به دوران ضحاک تازي باز ميگردد .

آداب و رسوم آن بسيار شبيه به نوروز است و همانطور که نوروز را به پادشاه افسانه ای ايران جمشيد نسبت می دهند مهرگان را نيز به پيروزی فريدون ديگر قهرمان ايرانی بر ضحاک نسبت داده می شود....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:42  توسط گلناز  | 

برای بزرگداشت حافظ

یارم  چو قدح به دست گیرد

                                                              بازار بتان شکست گیرد

هرکس که بدید چشم او گفت

                                                              کو محتسبی که مست گیرد

در بحر فتاده ام چو ماهی

                                                              تا یار مرا به شست گیرد

در پای فتاده ام به زاری

                                                              آیا بود آن که دست گیرد ؟

خرم دل آن که همچو حافظ

                                                              جامی ز می الست گیرد

 

شیخ محمد حافظ شیرازی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:38  توسط گلناز  | 

زندگی

 

دوروزمانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پرشده بودو تنها دو روز،تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی.نزد خدارفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

دادزدو بدو بیراه گفت؛خداسکوت کرد.

جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.

آسمان و زمین را به هم ریحت،خدا سکوت کرد.

به پروپای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست.

خداسکوتش را شکست و گفت:

عزیزم ، اما یک روز دیگر رفت.تمام روز را به بدو بیراه و جارو جنجال از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقی است.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت:

اما با یک روز...با یک روزچه کار می توان کرد...

خداگفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه

می کند،گویی که هزاران سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد،هزارسال هم به کارش

نمی اید.وان گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما میترسید حرکت کند،می ترسید راه برود،می ترسید زندگی از لای انگشتانش

بریزد.قدری ایستاد...بعدبا خودش گفت:وقتی فردایی ندارم ،نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سرو رویش پاشید،زندگی را نوشید و زندکی را بویید. و چنان به وجد امد که دید می تواند تاته دنیا بدود،می تواند بال بزند،می تواندبال بزند،می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در ان یک روز اسمان خراشی برپانکرد.زمینی را مالک نشد.مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را دیدوبه آن ها یی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خداوند نوشتند،امروز او در گذشت،کسی که هزار سال زیسته بود.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:28  توسط گلناز  | 

شاهزاده بیمار

 ناگهان در تمام قلمرو پادشاهی این خبر پیچید که شاهزاده، شاهزاده جوان و زیباروی بیمار شده است.

  شبانان شب هنگام که گله‌های ترسیده خود را گرد می‌آوردند این بلا را از زمین و آسمان شنیدند، از سربازانی که بر شیپورهای برنجی خود می‌دمیدند و باد را از صدای سازشان پر می‌کردند، از صدای سم اسب چابک سوارانی که دیوانه وار به هر طرف می‌تاختند، و جارچیانی که در هر کوچه و برزنی این مصیبت را جار میزدند.

 و مردم شاهزاده را، شاهزاده جوان و زیبارو را بخاطر آوردند که چگونه به هنگام نخجیر، همراه با دسته کاملی از ملازمان بیزبان، خنیاگران، خواجگان، سرداران و شاعرانی که کلمات را روسپی صفت کرده بودند را با خود می برد تا در هنگام به نیش کشیدن بره آهویی یا قرقاولی که هنوز در خون خود می‌غلتید در مدح او شعر سراییده و او را همچون نعمت بهشتی بستایند و حوریانش لحظه‌ای جام‌های شراب او را تهی نگذارند.

ولی اکنون شاهزاده بیمار شده بود.

 و اکنون پادشاه غمگین گشته و در غم او حتی آسمان نیز شریک گشته و ابرهای سیاه خود را بر آن قلمرو غمزده گسترده بود. همه مردم در انتظار بودند که چه می‌خواست بشود، زیرا سرنوشت او سرنوشت آنها بود. نه آنکه خوشبختی او خوشبختی آنها بود، نه، راوی نه چنین امیدهایی به خواننده می‌دهد و نه برای شکم پرستان پررو داستان می‌گوید.

 از آنشب بود که سوارکاران بتاخت همه قلمرو را درنوردیدند، جاسوسان به هر گوشه‌ای سر زدند، جارچیان جار زدند و حتی اسرافیل در صور خود دمید تا همه طبیبان، ساحران، جادوگران، پیشگویان و دروغگویان و همه مفتخوران درباری را جمع کنند تا در تهیه دارویی، دارویی که هرگز کسی ننوشیده بود، به طبیب درباری کمک کرده تا هر چه زودتر شاهزاده جوان و زیباروی سلامتی خود را بازیابد.

  روزها گذشت و شاه نگران در کاخ پادشاهی قدم می‌زد، کاخی که بر قلۀ کوهی در پس ابرها پنهان شده بود و برای توصیف و ترسیم آن باید که به قلمرو رؤیاها وارد شد. کاخی با ستونهای عظیم و مجسمه‌هایی مرمرین در دو سویش و با آلاچیق‌های یاس، همه چیز در نهایت ظرافت از رؤیا به واقعیت آورده شده بود. همه جا آواز پرندگان شنیده میشد، استخرهایی بزرگ با انواع ماهی‌ها و با قوهایی گردن کشیده در محاصره پرندگان زیبای دیگر، چشمه‌هایی که هرگز کسی از آنها آب ننوشیده بود و تندیس‌هایی که آب از دهان آنها فواره می‌زد و شاخ و برگ درختان و گلهای وحشی که کاخ را محاصره کرده بودند، و شاه همه اینها را داشت، که البته اراده او چنین بود.

 بالاخره صبر پادشاه تمام شد. همه را به بارگاه خواند تا آن دوایی را که هرگز کسی ننوشیده بود برای او بسازند.

او پیرترین طبیب را صدا کرده و از او دوا را جویا شد و پیرترین طبیب چنین گفت "این دارو باید اکسیری باشد از چشمان آهوبره‌ای، چون بیگناهی را در خود دارد، قلب پلنگی چون جرئت را با خود دارد و جگر عقابی چون غرور را با خود دارد، ولی هر کسی نمی‌تواند این معجون را بسازد بلکه فقط کسی که رمز جاودانگی پادشاه را بداند قادر است زیرا که باید قطره‌ای از روح خود را در این اکسیر بدمد تا بتواند روح ناپاکی را که تن شاهزاده را آلوده کرده است از تنش دفع کند."

 نه نوکران و نه وزیران هیچکدام نتوانستند که این اکسیر را بسازند، درباریان و همه آنهایی که از نعمات بیکران همایونی برخوردار بودند نیز نتوانستند که به اندازه قطره‌ای از روح خود را در این اکسیر بدمند. شاه دوباره غمگین شد و همه دوباره غمگین شدند. دوباره جارچیان جار زدند و چابک سواران به هر طرف تاختند. جاسوسان به هر خانه‌ای رفتند و سربازان هر کوچه و برزنی را گشتند تا آنکه خبر رسید که کسی یافت شده است.

 مرد سیاه پوشی که می‌گفتند از سرزمینهای دور آمده است و طلسم‌های چشم زخم و اکسیرهای جوانی و زيبایی به ساده‌دلان میفروخت به دربار وارد شده است. پادشاه به او وعده داد که تمام آرزوهای او را برآورده می‌کند اگر او بتواند شاهزاده را خوب کند و او نیز اکسیر را ساخته و به پادشاه گفت "و اما راز جاودانگی پادشاه در آواز بلبل است. تا وقتی که بلبل آواز می‌خواند پادشاه و شاهزاده سلامت و عمر جاودان دارند." سکوتی کرد و دوباره افزود "ولی بخاطر داشته باشید که بلبل‌ها فقط در خرابه‌ها و ویرانه‌ها آواز می‌خوانند". این را گفت و رفت.، و پادشاه را در فکر گذاشت. پادشاه کمی فکر کرد و بعد تصمیم خودش را گرفت.

 از فردای آنروز هزاران هزار بلبل در سراسر قلمرو پادشاهی آواز می‌خواندند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:36  توسط گلناز  | 

داستان

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:26  توسط گلناز  | 

دو شعر از مجموعه انار باغ بی کسی

فرصت

فرصتی اگر داری 

  گاهی  /نم اشکی  /

 برای گونه تب دار ما بفرست /

تا تلخ وشیرین خاطراتت را /

بیارایم / برای وقت دلتنگی .

مرداد

ذره / ذره   / از نگاه اب  /

 سیر میشوی / 

 جرعه  / جرعه  /

 از تلاوت چشمه  / می جوشی  / 

 برای /  ان که /  امده باشی /

 بر ای / او  / که می اید /  تا تورا /  دانه ای بخشد / 

 به این کویر /  تفته ی مرداد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:15  توسط گلناز  | 

بدون تیتر

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .. 

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند. 

روز شنبه معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. 

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .. آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. 

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود . 

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. 

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد. 

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود. 

مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . " 

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . " 

همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . " 

مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. " 

سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت:" این همیشه با منه . . . . 

من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد. " 

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد. 

  

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد. 

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید، به نظرشما این اولین باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر درروابط تان نکردید؟ 

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند، بهتر و راحت تر خواهد بود. به یاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید. 

  

دوست خوبم 

اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بدي هایم را ببخشي و از ياد ببري ... 

صميمانه برای تو آرزوي موفقيت و شادكامي دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:8  توسط گلناز  | 

صومعه

 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »


رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»


مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.


چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .


راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.


صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»


اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»


راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد


مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»


راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم


رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»


مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»


راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.


پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.


راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.


و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.


در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.


.

.
.

.

.


.


.

.


.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:20  توسط گلناز  | 

زندگی نامه عطار نیشابوری

عطار از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری قمری است.

نام اصلی او "فرید الدین ابوحامد" بوده است و اطلاع دقیقی از سال تولد او در دست نیست و تاریخ ولادتش را از سال 513 هجری قمری تا 537 هجری قمری دانسته اند.

عطار در روستای "کدکن" که یکی از دهات نیشابور بود به دنیا آمد و از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست.

پدر عطار به شغل عطاری (دارو فروشی) مشغول بوده و "فریدالدین" هم پس از مرگ پدرش به همین شغل روی آورد.

عطار علاوه بر دارو فروشی به کار طبابت هم مشغول بود و خود در این مورد می گوید:

به داروخانه پانصد شخص بودند ----- که در هر روز نبضم می نمودند



تصویر

آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورده است.

در مورد چگونگی این انقلاب روحی داستانهایی وجود دارد که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .

درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟

عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.

عطار چون این را دید شدیدا" منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.

او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.

عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد.

در مورد مرگ عطار نیز روایت های مختلفی وجود دارد و بعضی می گویند که او در حمله مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سالهای 627 یا 632 هجری قمری بوده است.

ندارد درد ما درمان دریغا ----- بماندم بی سرو سامان دریغا

در این حیرت فلک ها نیز دیری است----- که میگردند سرگردان دریغا

رهی بس دور میبینم در این ره----- نه سر پیدا و نه پایان دریغا

چو نه جانان بخواهد ماند و نه جان----- ز جان دردا و از جانان دریغا

پس از وصلی که همچون یاد بگذشت ----- در آمد این غم هجران دریغا

آرامگاه عطار در شهر نیشابور واقع شده است.

هفت شهر عشق را عطار گشت      ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 23:26  توسط گلناز  | 

پرچم ایران

 تاریخچه پرچم ایران سرزمین اسطوره و عشق و شاهنامه
مهد معنا، گهواره ادب، مام شعر، دیار کورش فرزند راستی وخادم یهوه، طوطیای عشق و حکایت اینکه چه بر سر آن  در تاریخ رفته است .


 

 


درفش سه رنگ و شیر و خورشید- پرچم ایران                        
از دوران های پیش از تولد الهه میترای آدمی روی؛این باور در میان آریائیان (ایرانیان) وجود داشته که سر انجام رهایی دهنده ای خواهد آمد و به این باور پای بند بودند که خوار و بار و بهروزی و فراوانی به گونه گاو فربهی می باشد که در درون غار جای دارد و هنگامیکه میترا زاده شد گفتند که او همان رهایی بخشی است که در درون غار جای دارد وهنگامیکه میترا زاده شد گفتند که او همان رهایی بخشی است که باید گاو را بکشد. ایرانیان، شیر را نماد نیرومندی و مردانگی و سروری می پنداشتند.
آثاری که در کاوشهای باستان شناسی بدست آمده نشان میدهد که پیوند تنگاتنگی میان پیکره شیر و میترا وجود دارد. ما میتوانیم در زیر پله های کاخ آپادانا نقش شیری که گاوی را میدرد، مشاهده کنیم.

در برگه های بدست آمده در اروپا (آیین میترا تا انجا نیز نفوذ کرده بود)   می بینیم که میترا که گاه زاده سنگ، گاه زاده خورشید، گاه زاده و همتای آناهیتا خوانده میشود؛ در غار، گاوی را می کشد. در بسیاری از سنگ نبشته ها،برگه ها،کاسه ها و بشقاب های بدست آمده از ایران باستان نمونه هایی از شیر که گاو را می کشد به چشم میخورد.
در طول تاریخ به آثاری بر می خوریم که پدران ما (خورشید)را برتر از دیگر خدایان میدانستند. همچنین میترا را خدای روشنایی و نیرومندی می پنداشتندو خورشید را نماد و سمبول او می شمردند و تصور میکردند که خورشید با گوش و چشم سراسر گیتی را تحت نظر دارد. به همین دلیل به خورشید (مهر )هم گفته میشد که نام دیگر میترا بود.

هخامنشیان و درفش

در سلسله شاهان آریایی بر ایران بزرگ، دستور این بود که سواران پشاپیش حرکت کنند و سپس بار و بنه و سپس پیادگان می آمدند.کورش در پیش سواران می رفت. هردسته پرچمی داشت،پرچم کورش عبارت بود ازپیکره عقابی با بالهای باز که بروی نیزه ای بلند نصب بود و این نشان بروی پارچه ای نقش بسته بود.عقاب نشان توانمندی و بلند پروازی و تیز بینی بود که در بیشتر آثار و سنگ نبشته ها دیده می شود. اینطور که از آثار بر جا مانده مشخص شده،درفش کاویانی آنها به شکل مستطیل بوده که بصورت چهار، مثلث سه گوش تقسیم شده بود.

ساسانیان و درفش

 ساسانیان نیز به پرچم خود درفش کاویانی میگفتند که از یک تکه چرم چهارگوش درست شده بود که بر بالای نیزه ای استوار بود و نوک نیزه از پشت آن مشخص بود. روی چرم را پارچه ای نفیس کشیده بودند که روی آن با جواهر تزئین شده بود و ستاره ای چهارپر در میان آن قرار داشت که فردوسی آن را (اختر کاویانی) نامیده است. درفش ساسانیان همان درفش کاویانی فریدون بود که اندکی بزرگتر بود و در پایین آن چهار رشته نوار به رنگهای قرمز، زرد و بنفش آویزان بود که نوک رشته ها را با جواهر تزئین کرده بودند. این همان رنگهایی است که در شاهنامه آمده است.

هجوم تازیان(اعراب)

در جنگی که میان تازیان (اعراب) و ایرانیان در نزدیکی نهاوند رخ داد سپاه ایران شکست خورد و تازیان به درفش کاویانی دست یافتند و به همراه فرش بهارستان، نزد "عمر بن خطاب" بردند که از جواهرات پرچم بسیار تعجب کرد و دستور داد فرش را تکه تکه کردند و پرچم را سوزاندند و جواهرات آن را بین خود تقسیم کردند.
بعد از حمله تازیان به ایران نقش پیکره میترا بر پشت شیر که نمادی از خدا بود را برداشتند( زیرا با اسلام هماهنگی نداشت) و بجای تندیس میترا فقط نماد خورشید را بر پشت شیر سوار کردند و نشان شیر و خورشید از آن زمان بدون وجود میترا نمایان شد.

صفویه و پرچم

تا زمان صفویه تصویر شیر و خورشید در تمامی پرچم های ایران باقی بود. شیر و خورشید یک نماد ملی بوده و با دگرگون شدن پادشاهان، این نشان ملی از بین نمی رفت.تنها شاه اسماعیل و شاه طهماسب بر روی پرچم خود نشان شیر و خورشید را نداشتند. پرچم شاه اسماعیل کاملاُ به رنگ سبز بود و بر با لای آن نقش ماه قرار داشت. شاه طهماسب که در ماه گوسفند به دنیا آمده بود، نقش گوسفند را بروی پرچم نقش کرد. در زمان صفوی آیات قرآن و کلمات عربی بروی پرچم ظاهر شد.

افشاریه و پرچم

تا زمان نادر شاه افشار، پرچم ها در بیشتر موارد نوک تیز بود و از همه رنگها استفاده می شد. نادر شاه این مرد خود ساخته و میهن پرست که از دل مردم برخاست و ایران تکه پاره را به زیر یک پرچم آورد و هندوستان، مرز چین، خوارزم، موصل، کرکوک، بغداد و دهلی را زیر پا گذاشت و تا آن زمان که پرچم یک رنگ بود(سبز یا سرخ یا سیاه) دارای ترکیبی از سه رنگ سبز و سپید و سرخ شد.
درفش شاهی نادر؛ سرخ و زرد و دارای نقش شیر بود. پرچم در زمان نادرشاه چهارگوش بود. بنابراین پرچم مستطیل و سه رنگ نادر، مادر پرچم سه رنگ ایران است که نقش شیر و خورشید بر آن نشسته ولی هنوز شیر، شمشیری در دست ندارد.

قاجاریه و شمشیر

بر هیچ یک از آثار ایرانی تا زمان قاجار نقشی از شمشیر دیده نمی شود و هنوز شیر و خورشید نماد ملی ایران باقی مانده بود. آقا محمد خان با تمام کینه ای که از افشاریه داشت از سه رنگ، تنها رنگ سبز را برداشت و سرخ را رها نمود. ولی در میان آن دایره ای سفید نگاه داشت ولی شیر و خورشید را که از پیشینیان رسیده بود از میان نبرد. اگر چه شاهان و امیران، یکدیگر و قبیله ها را از بین می بردند ولی شیر و خورشید را که نماد ملی بود همچنان بر جای می گذاشتند.
از طرفی چون آقا محمد خان بسیار مذهبی بود پرچم های صفوی را که بعضی دارای نشان شیر و خورشید و برخی دیگر دارای نشان شمشیر دو سر امام علی بود را در هم آمیخت و شمشیری را به دست شیر داد که نشان قدرت و شجاعت و مردانگی بود.
فتحلی شاه دو پرچم گوناگون داشت یک پرچم به رنگ سرخ رنگ با شیری نشسته که خورشید در پشت آن قرار داشت و دستی از نقره بر بالای چوب پرچم نصب بود که شاید نمادی از دست امام علی بود،این درفش متعلق به زمان جنگ بود. پرچم دیگری وجود داشت که کاملاً به رنگ سبز بود همراه با شیری نشسته و خورشید بر بالای آن،این پرچم متعلق به زمان صلح بود. پرچم زیبای دیگری نیز وجود داشت برای زمان دوستی که یکسره سپید بود. این طور میتوان تصور کرد که در آن زمان سه رنگ پرچم وجود داشته است؛ سرخ، سبز و سپید. در آثار بجای مانده از زمان محمد شاه، تاج بر بالای نشان شیر و خورشید دیده می شود.
سرانجام در صد و پنجاه سال پیش، دستگاه سلطنتی ایران می پذیرد که نشان شیر و خورشید، به عنوان یک نشان فرهنگی، تاریخی و دینی که ریشه در هزاره های کهن(پیش از زرتشت) دارد نماد پرچم ایران گردد.
امیرکبیر با دلبستگی شدیدی که به نادر شاه افشار داشت، پرچم های زمان فتحعلی شاه را بهانه کرد و دستور داد نشان تاج را از بالای شیر و خورشید برداشت ولی شمشیر پرچم را حفظ کرد و در شکل مستطیلی پرچم تغییری بوجود نیاورد.

شکل درفش

در سال 1284 خورشیدی، مظفرالدین شاه قانونی تصویب کرد که طی آن شکل درفش به صورت زیر در آمد:
"پرچم رسمی ایران، سبز، سفید و سرخ با علامت شیر و خورشید است."
در جنبش مشروطه در مجلس یکم، تعدادی از روحانیون بودند که به پیروی از دین اسلام، کشیدن تصاویر را ناروا می دانستند. گروهی نواندیش بر آن شدند که نگذارند فرهنگ گذشته پایمال شود. از جمله ارباب کیخسرو و شاهرخ که نماینده زرتشتیان بودند که با زیرکی برنامه حساب شده ای در مجلس با سر آغازی بسیار زیبا ارائه دادند و گفتند: (همه میدانیم که نود درصد ایرانیان مسلمانند و رنگ سبز رنگ مورد علاقه پیامبر اسلام  و دین اسلام است پس بر بالای پرچم قرار گیرد از طرفی زرتشتیان هزاران سال در این سرزمین زندگی  کرده اند و در قرآن نیز اشاره ای به این دین شده است پس رنگ سپید که رنگ ویژه زرتشتی است و نشان آشتی و صلح نیز می باشد در زیر رنگ سبز قرار گیرد.
به پاس خون شهیدان راه اندیشه به ویژه فرزند امام علی و انقلاب مشروطه رنگ سرخ را در آن جای دهیم.
از طرفی چون مشروطه در ماه مرداد (اسد=شیر) پیروز شد و امام علی نیز اسداله نامیده می شود بر پرچم نقش شیر را ترسیم کنند. از سویی چون مشروطه در ماه مرداد پیروز شد و خورشید در اوج گرمای خود در این ماه است، پیشنهاد کردند که خورشید را بر پشت شیر سوار کنند که نشانه ایران باستان نیز می باشد. در آخر وقتی که زمینه را کاملاً مساعد دیدند، گفتند حال که شیر را نشان علی دانستیم باید "ذوالفقار" را نیز به دستش دهیم.
نمایندگان دوراندیش با شتاب بر اساس اصل پنجم متمم قانون اساسی پیشنهاد را ارائه و به تصویب رساندند.
در سال 1313 خورشیدی، نشان شیر و خورشید بعنوان یکی از چهار نشان بین المللی در ژنو پذیرفته شد.
پس از انقلاب اسلامی ایران پرچم ما بار دیگر دستخوش تغییرات قرار گرفت. در اصل هیجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی مصوب 1358 خورشیدی در مورد پرچم گفته شده است که: پرچم جمهوری اسلامی ایران از سه رنگ سبز، سفید و سرخ تشکیل می شود و نشان جمهوری اسلامی ایران که شامل 22 بار تکرار کلمه "الله اکبر" و بیانگر روز 22 بهمن و پیروزی انقلاب اسلامی ایران می باشد، در وسط پرچم قرار می گیرد. مطابق با خواست دولت جمهوری اسلامی ایران، متاسفانه نشان شیر و خورشید که نشان ملی، فرهنگی و تاریخی پرچم ایران بود، از مرکز ژنو برداشته شد.
 
گردآوری و نگارش : راشین سایروس 



تصویر پرچم های ایران در طول تاریخ:

پرچم زمان کوروش کبیر (599 سال پیش از میلاد)
 






درفش کاویانی






پرچم دوره شاه طهماسب


 


دوره شاه صفی دوم

 



 دوره نادرشاه

 



دوره علی قلی شاه عادل




دوره آقا محمد خان قاجار


 

دوره محمد شاه قاجار



دوره ناصرالدین شاه

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:37  توسط گلناز  | 

معلم ادبيات

آقای ناظم بقیه ی صحبت هایش را ادمه داد و گفت:

"خب بچه ها با این صحبت هایی که کردم حتما شما از این به بعد نظافت کلاس را رعایت می کنید!" یک بار دیگر روی پایم بلند شدم و در مدرسه را نگاه کردم. هنوز نیامده بود.با خوشحالی برگشتم و به محمود گفتم: "آخ جون هنوز نیامده!" محمود در حالی که در رو به رو را نگاه می کرد گفت: "خدا کند نیاید. اگر بیاید حتما درس می پرسد! من هم بلد نیستم. ان وقت است که از دفتر مدرسه سر در می آورم"

رفتم توی فکر که آگه آقای حق دوست معلم ادبیاتمون نیاید چه قدر خوب میشه. حسابی شلوغ می کنیم. توی فکر بودم که آقای ناظم گفت: "بفرمایید سر کلاس" صف بغل دستی ما رفت و حالا من می توانستم به راحتی در رو نگاه کنم تا ببینم معلممان می آید یا نه! در این موقع محمود به جلو هلم داد و گفت:"د برو دیگه" وقتی جلویم را نگاه کردم دیدم که بچه هایی که جلوی من بودن رفته اند. برای همین با سرعت تمام دویدم بالا. امام در این موقع پایم به پاشنه ی در گیر کرد و خوردم زمین. ناظم جلو آمد و گفت: "اوه چته بچه؟ مگه جلو پاتو نمی بینی؟" با هر زحمتی که بود بلند شدم. در این موقع صدای اکبر به گوشم خورد که می گفت: "هی عباس حواس پرت عباس حواس پرت!" یه دفعه خونم به جوش آمد. از این کلمه خیلی بدم می آمد. لقب حواس پرت رو معلم ریاضیمون بهم داده بود چون همیشه تمرینها را اشتباهی حل می کردم و یا اگر هم درست حل می کردم جای آنها را با تمرینهای دیگر اشتباه می گرفتم. و حالا اکبر وقت گیر آورده بود. خواستم برم طرفش و یقشو بگیرم. اما دیدم که آقای ناظم بدجوری مواظب حرکات منه. برای همین فقط با حرکاتم به او فهماندم که بعدا حسابشو می رسم! و باز هم بقیه راه را از میان بچه ها با ویراژ رفتم توی کلاس!

مبصر زودتر از همه رفته بود تو کلاس. وقتی منو دید که با سرعت زیاد اومدم تو کلاس جلو اومد و گفت:"عباس از الان که اول صبحه شروع نکن به شلوغ بازی وگرنه من مید انم با تو" نیشخندی زدم و رفتم سر جایم. البته درست که ننشستم. چون مرتب تکان می خوردم و داد محمود و علی رو در میاوردم. در این موقع بود که نماینده ی کلاس رفت بیرون. با خوشحالی از زیر میز بیرون آمدم. شروع کردم به بلبل زبانی و گفتم:" بچه ها گوش کنید ببینید چی میگم" همه بچه ها به دهان من نگاه می کردن برای همین سینه ام را صاف کردم و گفتم" گوش کنید! اگه آقای حق دوست بیاد دو حالت داره یا درس می پرسه یا درس میده. اگه درس بده که خیلی خوبه ولی اگه درس بپرسه بازم دو حالت داره یا بلدیم یا نیستیم. ولی بازم دو حالت داره" در این موقع صدای باز شدن در کلاس رو شنیدم ولی اهمیتی ندادم حتی رویم را هم برنگرداندم که ببینک کیه. باز هم ادامه دادم. داشتم می گفتم:" اگه بپرسه دو حالت داره" اما یه دفعه نگاه بچه های کلاسو دیدم که با وحشت بود و به جایی دوخته شده بود...!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:50  توسط گلناز  | 

شعری از احمد شاملو

من ام آری من ام
که از این گونه تلخ می گریم...
که اینک
زایش من
از پس ِ دردی چهل ساله
در نگرانی ی این نیم روز تفته.... در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است
که نوازش و بخشش است-

در نگرانی ی این لحظه ی یاس٬ که سایه ها دراز می شوند
و شب با قدم های کوتاه
دره را می انبارد...

ای کاش که دست تو پذیرش نبود٬ نوازش نبود و بخشش نبود....
که این همه
پیروزی ِ حسرت است....
باز آمدن همه بینایی هاست...
به هنگامی که آفتاب.... سفر را جاودانه بار بسته است....
و دیری نخواهد گذشت که چشم انداز
خاطره ای خواهد شد و حسرتی و دریغی...
که در این قفس جانوری هست
از نوازش دستانت برانگیخته
که از حرکت آرام این سیاه جامه مسافر
به خشمی حیوانی می خروشد....
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:4  توسط گلناز  | 

هنرپیشه


مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

 مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

 او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

  وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

 سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...


 
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

  اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

 

او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:2  توسط گلناز  | 

خانم نظافتچی

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سؤال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سؤالات به راحتی جواب میدادم تا به آخرین سؤال رسیدم،
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سؤال به نظرم خنده‏دار می‏آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم.
ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سؤال امتحان بی‏جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سؤال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، باید آنها را بشناسید و به آنها محبت کنید حتی اگر این محبت فقط یک لبخند یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:53  توسط گلناز  | 

داستان

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.

اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها  و هفته ها سپری شد.

پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

 ×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد :  شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:55  توسط گلناز  | 

آسایشگاه جزامیان

 در سبز رنگ بزرگ قدیمی

 با صدای آزاردهنده ای باز میشود

وارد محیط قرنطینه میشوید

 هیکل زشت و غم گرفته ساختمان با سکوت رعب آوری که برآن محیط حکم فرماست، آزارت میدهد

 ناگهان از این همه تیرگی ودلتنگی دلت می گیرد

 احساس میکنی وارد قبرستان متروکه ای شده ای و ارواح سرگردان حول وحوشت را گرفته اند

 به ساختمان که نزدیکتر می شوی حتی صدای پچ پچ مشمئزکننده ای را هم میشنوی

 یک لحظه دلت می خواهد پا به فرار بگذاری و از این همه رنگ خاکستری غم گرفته فرار کنی ولی حسی تو را وا می دارد که گام بعدی را هم برداری

در دیگری باز میشود و بلافاصله پشت سرت بسته می شود

موجی از هوای گرم و ساکن داخل به صورتت برخورد می کند

 هیچ نوری نسیت

تاریکی مطلق

 شقیقه هایت تند تند می زند

اینجا مثل قبر تاریک تاریک است

 از راهروهای طویل عبور می کنی

 تمام درهای کوچک بسته است

 اما دری نیمه باز...

آرام به آن در نزدیک می شوی

سعی می کنی آرامش وسکوت و سکون آنجا را به هم نریزی

 وارد اتاق می شوی

 یک پنجره گرد کوچک که تنها تامین کننده نور داخل است جلب توجه می کند و نور خورشید با کمرویی تمام اجازه یافته فقط بر قسمتی از اتاق بتابد

 جسم تکیده و مچاله شده ای را توی نور ضعیف اتاق مشاهده می کنی

 درباره زن یا مرد بودن این موجود شک داری

 تمام بدن، دستها، پاها وصورت او به طور نفرت انگیزی خورده شده

 دیگر نمی توانی تحمل کنی ، ولی او چه می کند ؟ بیشتر دقت میکنی یکی از چشم ها هنوز سالم است و حالت طبیعی اش را حفظ کرده

 تنها جائی از بدنش را که جزام به آن حمله ور نشده است

 و زن مشغول سرمه کشیدن به آن چشمش است ...

وقتی بیرون می آیی تنها به یک جمله فکر می کنی : میان آن همه مرگ و نیستی، زشتی و تباهی ، باز انسانی هست که به آینده چشم دوخته وآن را زیبا می بیند واین یعنی امید .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:55  توسط گلناز  | 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌کنند. چون تمام آنهايي که حاضرند بهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا مي‌مانند...


بخشي از کتاب "شيطان و دوشيزه پريم"

نوشته: "پائولو کوئيلو"


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:55  توسط گلناز  | 

فال ماهیانه مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:54  توسط گلناز  | 

انعکاس زندگی

 پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم‌، موفقیت‌، یا شكست‌، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه می‌دهد. تصویر ذهنی شما می‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، می‌تواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، می‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب می‌كنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلایی‌ترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیت‌ها، نه خیالات واهی‌، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.
مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد‌. مواظب خودتان و روحتان و اندیشه‌های قشنگتان باشید‌. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبه‌روی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد !

(برگرفته از وبلاگ :: انواع عرفان-انرژی درمانی در قرن20-21 )

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:53  توسط گلناز  | 

مطالب قدیمی‌تر